تبليغاتX
تو و من

تو و من

دل تنگی ها

 

گاهگاهی به یادت غزلی میخوانم

تا نگویی که دلم غافل از آن عهد و وفاست

خوبرویان گر همه با دل من خوب شوند

خوب من با همه خوبان حساب تو جداست

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 11:15  توسط محمدرضا و زهرا  | 

سهم من

 

 

همه می گویند شفای من بیمار تویی

به که می توانم بگویم ؟ مگر درد دوری تو را کسی می تواند بفهمد ؟

مگر کسی می تواند بفهمد نبودنت برایم چه عذابیست ؟

. . . ساعت هایم ، دقیقه هایم ، ثانیه هایم بوی تو را گرفته اند ، تویی که نیستی و شاید هیچ وقت نباشی ، اما رویای بودنت آن قدر شیرین است که گاهی فراموش می کنم که نیستی .

گاهی آن قدر تو را حس می کنم که از یاد می بیرم که نیستی

باور نمی کنم که تو را نداشته باشم

وای . . . نمی دانی چه می کشم

وقتی به خود می آیم و می بینم بودنت رویایی بیش نبود .

آن قدر برایم زیادی که به رویایی از تو هم قانعم

اما تا کی می شود فقط با یک رویا زندگی کرد

آخر تک تک لحظه های زندگی واقعیست

نبودنت واقعیست

تنهاییم واقعیست

و بودنت دروغین

آری به خود دروغ می گویم که می آیی ، اما باشد . . . می خواهم همیشه یک دروغگو بمانم .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 15:42  توسط محمدرضا و زهرا  | 

باور داری؟؟؟

 

باور نمی کنی که این روزها چقدر دلم گرفته

باور نمی کنی که خنده هایم چه بغض هایی را در خود پنهان دارد

. . . آری

. . . من

با زندگیم لجبازی می کنم . . . با دقایقم !

نازنینم !

غروب بار سنگین دلتنگی مرا هر شب به دوش می کشد

سنگینی پلک هایم و نگاهی که دیدن را از یاد برده

کورکورانه زیستن را خوب می آموختم

توان نوشتن ندارم

واژه هایم گرد و غبار گرفته

من !

. . . باور کن که باورت کردم

باور کن که بی تو بی باور شدم

من !

زندگیم را تمام کردم

حالا نفس کشیدن سرم منت می گذارد

. . . حس می کنم

هوای اینجا سرد و سنگین است

نازنینم !

دیگر نگو خداحافظ !

. . . اگر می روی بدون وداع برو

گله ای نیست !

ببین !

نقاشی عشق می کشم و

گم شدن در نگاه تو که آرامش می دهد

نبض سکوت حرفی برای گفتن دارد !

ببین !

دستانم را ببین

چشمان ترم را ببین

ببین سکوتم چه حرفهایی را تحمل می کند

. . . به خاطر تو

نامت را هر روز زمزمه میک نم

مبادا یادم رود

عاشقت بودم . . . زمانی . . . که روزی

عاشق . . . آری

. . . خیال نکن که دیوانه شدم

اگر این دیوانگیست من عاشق دیوانگیم

نازنینم !

محکوم به زندگی . . . ما محکومیم

به مرگ محکوم و شاید !!!

به اندازه همه حرفهایم . . . سکوت کردم

رفته ای اینک اما

باز می گردی ؟

چه تمنای محالی دارم 

. . . خنده ام می گیرد

رضا جون دلم بدجور گرفته هواتو کردم

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 14:47  توسط محمدرضا و زهرا  | 

روزی که تو قلبم راحت پا گذاشتی . . .

 

 

چقدر فاصله ، چقدر دوری ؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 15:41  توسط محمدرضا و زهرا  | 

درگوشي

 

 

سلام به همه عاشقا

شنیده بودم عاشقا تنهان اما باور نداشتم ، نمي گم عاشق شدم اما محمدرضا رو خيلي دوست دارم . يه روز با هم تصميم گرفتيم وبلاگ درست كنيم ، يادته ميدون تقي آباد بوديم داشتيم با هم خداحافظي مي كرديم يه دفعه به ذهنمون رسيد با هم وبلاگ درست كنيم اما تو فقط يه پست گذاشتي تو وب و بقيه رو گذاشتي روي دوش من !!!! آخه اين جوري هم مگه مي شه ؟؟؟

هر روز ، هر لحظه ، هر ثانيه دوستت دارم . محمدرضا عزيز ، . . .    . حرفي ندارم فقط به يادتم هميشه

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 17:0  توسط محمدرضا و زهرا  | 

تو را به کسی هدیه میدهم که از من عاشق تر باشد

 

 

 

تو را به کسی هدیه می دهم که از من عاشق تر باشد و از من برای تو مهربان تر . من تو را به کسی هدیه می دهم که صدای تو را از دور ، در خشم ، در مهربانی ، در دلتنگی ، در خستگی ، در هزار همهمه ی دنیا  ، یکه و تنها بشناسد .

من تو را به کسی هدیه می دهم که راز معصومیت گل مریم و تمام سخاوت های عاشقانه این دل معصوم دریایی را بداند و ترنم دلپذير هر آهنگ ، هر نجوای کوچک ، برایش یک خاطره باشد .

او باید از نگاه سبز تو تشخیص دهد که امروز هوای دلت آفتابی ست یا آن دلی که من برایش می میرم ، سرد و بارانی است .

رضا ! ای بهانه زنده بودنم ! من تو را به کسی هدیه می دهم که قلبش بعد از هزار بار دیدن تو ، باز هم به دیوانگی و بی پروایی اولین نگاه من بتپد ، همان طور عاشق ، همان طور مبهوت و مبهم . . .

تو را با دنیایی از حسرت به او خواهم بخشید . ولی آیا او از من عاشق تر و از من برای تو مهربان تر است ؟ آیا او بیشتر از من برای تو گریسته است ؟

یک بار دیگر بگذار بی ادعا اقرار کنم که هر روز دلم برایت تنگ می شود .

روزهایی که تو را نمی بینم ، به آرزوهای خفته ام می اندیشم ، به فاصله بین تو و من . . .

 

Marad Tatsood

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:6  توسط محمدرضا و زهرا  | 

خدا با همه بزرگیش بخشنده ست اما ما بنده هاش . . .

 

 

اشک ها گرم و مزاحم بگذارید یوسفم را ببینم !                                                                           

لحظه خداحافظی مرا به سینه فشردی . نمی دانستم دوباره تو را کی خواهم دید ؟ به امید دوباره دیدنت از تو جدا شدم . امروز به من گفتی " دلبسته کسی هستی که شاید سالی یک بار هم او را نبینی " . تا به حال به این درد فکر نکرده بودم " شاید سالی یک بار " . امروز با خودم خلوت کردم . به تو و من       اندیشیدم و به این جمله کلیشه ای رسیدم " دوستی یک حادثه است و جدایی یک قانون " . روزی باید تابع این قانون تلخ شوم مرا گریزی از آن نیست اما . . .  .                                                               

امشب قلم با من قهر است . به او التماس می کنم حرف های دلم را روی سینه کاغذ بنگارد حرف هایی که فرصت نشد با تو گویم . نمی دانم چرا دلبسته تو شدم ؟ کسی هست به این علامت سوال پاسخ     دهد ؟                                                                                                                                 

امروز شکستم نه چون تو را آزردم شکستم که . . .    قلمم یارای گفتن آن نیست . شاید باید اکنون تابع قانون جدایی شوم تا دیگر روزی مثل امروز نباشد .                                                                     

" تنهایی من شبیحخون حجم تو را باور نمی کرد " شاید دلیل شکستن امروز تو و من در این است .

                                                                        زهرا

                                                                   ساعت ۰۱/۲۲ دوشنبه ۱۴/۲/۱۳۸۸ 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:3  توسط محمدرضا و زهرا  | 

من محمد رضا هستم

یا من لا هو الا هو

من محمد رضا هستم نیمه ی دیگر تو و من که با الهام از جفت خویش جرات را جامه ی همت پوشانیدم و قلم را لایه ی انگشتانم با تمام توان گرفتم و با عشقی که در دل داشتم و دارم به فرمان عشق قلم را مجبور به اجبار خویش می کنم و روی صفحه ی سفید می لغزانم و این گونه می نویسم بنگر و بی اندیش :

تو را یاد دارم که این گونه ستایش کردم

تو زهرایی و شهد خوب گل هایی

تو می مانی تو می خوانی تو خورشید دل مایی

تویی افسانه ی شب ها تو زیبایی تو شیدایی

بگو عشقم که مثل من سرود عشق می خوانی

.................

.........................................

........................

.......................................

.............

به دار آویخت زلف تو رضا را در پریشانی

 

 

تو زیبا رویی هستی که مرا با عشق و معنای عاشقی آشنا کردی و مرا استادی محبت کردی مرا گاهی به عرش سکنا گزیدی و گاهی به پاکی و احساست فرش کردی  قلمم را باردار کردی و احساسم را  روی تخته ی سینه ام شناور کردی مرا بال پریدن در کمال دادی مرا استاد بودی ولی من متعلم خوبی نبودم مرا خرده مگیر و به حساب سن کم من بگذار .

من شیری بودم که بر خلاف قانون طبیعت که اخص آن در حیات وحش تعبیر می شود با مروارید دریای احساس با ماهی کوچک دوستی را به تصویر کشیدم مرا ماخذه مکن آخر من چگونه ماهی کوچک را بدون این که زخمی نشود در لایه ی پنجه های قوی و تیز خویش نگه می داشتم  سعی می کردم که من زخم بردارم ولی گزندی به تو نرسد ولی افسوس که در این مدت آسیب به تو رساندم من امانت دار خوبی نبودم .

مخصوصا " این مطالب را در  دست نوشته های تو و من می نگارم تا همگان بدانند که من قدر تو را آنگونه که می بایست ندانستم .

عشق من  میخواهم که بعد آدینه تو را همراه باشم به عنوان یک دوست یک نویسنده ی تو و من .

من لایق مفهوم عشق زیر یک سقف با یک سفره نیستم ولی این افتخار را به من عنایت کن که در کنارت قلم روی کاغذ با چاشنی عشق فرسایم .

تو ای فهیمه ی الهام عشق

ای زهرا

روزی به اوج خواهی رسید زیرا که پاک هستی زیرا  کسی که از قماش دل شکستی است تو را دعای خیر دارد و آرزوی شاد کامی و سعادت .

باری عرضی نیست استدعا دارم به من کمک کنی تا دست نوشته های ما دست به دست به سینه ها محرم و به دل ها آشنا شوند .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 23:35  توسط محمدرضا و زهرا  | 

پریشون

 

 

تو تنهایی قلبم یه شب نقش تو افتاد

مثل اینکه خداوند تو و عشقو به من داد

تو دلتنگی دنیام باهات عشقو شناختم

با این واژه خوشبخت همه دنیامو ساختم

همش کار دلم بود دلم خواست که فدات شم

دلم خواست که تو دنیا پریشون تو باشم

دلم خواست بشم عاشق دلم خواست

چی شد مستی چشمات چی شد باده ی نوشم

دیگه بی تو یه رسوای پریشون شده خونه به دوشم

هنوز عاشق و تنهای میخونه نشینم

دیگه بی تو یه دیوونم و دیوونم و دیوونه ترینم

تو رو اندازه شبهای مستی دوست دارم

تو رو قد تموم ملک هستی دوست دارم

برایم این پریشون حالیا یعنی عبادت

تو رو جانا تو رو جانا به حق بت پرستی دوست دارم

سفر کردی و چشمام دوتا چشمه ی اشکن

باهام عهد اگه بستی دیگه عهدتو نشکن

نگام مونده به راهت هنوزم که هنوزه

آخه دوست داره این دل که بسوزه که بسوزه که بسوزه



 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 11:41  توسط محمدرضا و زهرا  |